رد شدن به محتوای اصلی

اين فتنه ي كوچك و ...

اين روزها كه مستقيم و غير مستقيم گله مي كني بابت كم محلي هايم،راستش بيشتر از آنچه كه تصور كني گرفتار خودمو رازك كوچكم هستم كه البته به لطف بعضي ها ديگر راز نيست.هنوز رازك صدا يش مي كنم چون نشود فاش كسي آنچه ميان منو تو و اين راز كوچك است(لا اقل).امروز كه پرده آشپزخانه را كنار زدم و بنفشه هاي آفريقايي شكفته مان را ديدم كه به لطف مهرباني دستان تو گل مي كنند آمدم اينجا اين خانه قديمي تا برايت بنويسم.
خوب مي داني ...خوب مي داني كه دلم چقدر برايت تنگ شده و خوب مي دانم كه چقدر دلت برايم تنگ شده.اين روزهاي عجيب شادي بخش هر چند كنار هم هستيم اما دلتنگيم و حيرت زده كه اين موجود كوچك و عجيب كه در ما لانه كرده چطور ما دو نفر را از آن خود كرده...اين فتنه ي كوچك دلپذير و عزيز!
عزيز هميشه ي من!تكثير زيباي تو بدون إغراق بزرگترين شادي اين روزهايم هست و شك نكن عاشقانه هاي من برايت تمام  نمي شوند...

نظرات

پست‌های معروف از این وبلاگ

مرشد و مارگریتا

بعضی از کتابها را وقتی تمام میکنی دوست داری.بعضی هارا موقع خواندن دوست داری.اماکتابهای کمی هستند که سطر سطرشان را دوست داری و سطر سطرشان را با علاقه میخوانی.این کتابها برای من کمتر از یک سفر دوست داشتنی نیستند. من سطر سطر مرشد و مارگریتا را با لذت خوانم.خواندم و تحسین کردم.و به همه شخصیتهایش دل بستم.مثل اغلب کتابهای روسی شخصیت های زیادی در کتاب هستند.همه شخصیت ها را دوست داشتم. مرشد و مارگریتاقصه ای درباره شیطنت های شیطان است...شوخی هایی که ولند-ابلیس-با مردم مسکو میکندو... بولگاکف ولند را جوری تصویر میکند که نمیتوانی از او نفرت داشته باشی.ابلیس بولگا کف آنقدر ها هم بد نیست.فقط گاهی با آدمها شوخی میکند...اینکه شوخی اش را چقدر جدی بگیری با خودت است.بولگاکف قهرمان داستان را مرشد و مارگریتا اعلام میکند.اما موقع خواندن کتاب مشتاق دانستن سرنوشت همه شخصیت ها میشوی.و گاهی مرشد را فراموش میکنی.... دیشب بعدازخواندن صفحه اخر دلم میخواست از اول بخوانم.نخندید!

تقسیم

این بی هوا مرا برد به فضای کتاب تقسیم.هر چه بین کتابهام می گردم پیدا نمی کنم.تقسیم اما نوشته پیرو کیارا نویسنده ایتالیایی.داستان" زیبایی "ای است که بین سه خواهر مسن ومذهبی-تقریبا ثروتمند-تتامانتری تقسیم شده و امرنتزیانو پارونتزینی کارمند مرموزسر به تویی که این تقسیم را بین این سه خواهر به خوبی تشخیص می دهد و به همان خوبی بهره می برد!هر سه را با خود دارد.وبا زیرکی به خانه این سه خواهر راه پیدا می کند.اداستان جذابیست که کنجکاوی ات را به اندازه تحریک می کند که تا ته اش بروی و بدانی که سر انجام این مردک فاشیسم خوش اشتها که هر شب با هر سه خواهر شام می خوردوپیاده روی می رود و می خوابد به کجا می کشد.انتخاب بخش های سالم یک سیب کرم خورده-شاید هم پوسیده...یادم نمی آید-بوسیله این آقا هم خلاصه داستان است. داستان عشقبازی یکی از این خواهرها-اشتباه نکنم وسطی...کتاب را کجا گذاشته ام!-با پسرک همسایه که اتفاقا در کلیسا اتفاق می افتد را خواندنی با دقت بخوانید-جمله سختی بود؟خب دوباره بخوانید-به هر حال من که یادم نمی آید کجا گداشتمش یا شاید به کسی دادمش که حالا یادم نمی آید.اما شما اگر دستتان ...