رد شدن به محتوای اصلی

در مجلس روحانیان گه گاه جامی میزنیم

این روزا روزای خوبی هستن.علی رغم سردرد,خستگی,  بیخوابی, کار زیادو یه فکر آزاردهنده که نمیتونم با این فکر سمج که هی میادومیره کنار بیام...راستی چرا روزای خوبی هستن؟؟شاید بخاطر حس خوبیه که دارم و باید به این حس خوبم احترام بزارم.نمیدونم روزای تعطیلی رو چی کار کنم؟یه دل میگه برو یه دل میگه نرو بمون تو خونه...خوب اگه به حرف دلی که میگه بمون خونه گوش بدم؛بازم یه دل میگه بچسب به کارای عقب مونده خونه و خودت...یه دل میگه بشین بخون و نقد ادبی رو تو این 4روز تموم کن...یه دله تنبل هم میگه بخورو بخواب!حالا من موندم و اینهمه دل!خوب دلی که میگه برو احتمالا ناکام میمونه بقیه رو نمیدونم.شارژگوشیم تموم شده .باید یه فکری بکنم که تا آخر وقت بدون گوشی نمونم.
ن:من متوجه منظورت نشدم که چرا این آه خون افشان که تو هر صبح و شامی میزنی...سر آرد غصه را؟!
ن:با گه گاهش اونم در مجلس روحانیان!کسی مشکلی نداره!

پست‌های معروف از این وبلاگ

مرشد و مارگریتا

بعضی از کتابها را وقتی تمام میکنی دوست داری.بعضی هارا موقع خواندن دوست داری.اماکتابهای کمی هستند که سطر سطرشان را دوست داری و سطر سطرشان را با علاقه میخوانی.این کتابها برای من کمتر از یک سفر دوست داشتنی نیستند. من سطر سطر مرشد و مارگریتا را با لذت خوانم.خواندم و تحسین کردم.و به همه شخصیتهایش دل بستم.مثل اغلب کتابهای روسی شخصیت های زیادی در کتاب هستند.همه شخصیت ها را دوست داشتم. مرشد و مارگریتاقصه ای درباره شیطنت های شیطان است...شوخی هایی که ولند-ابلیس-با مردم مسکو میکندو... بولگاکف ولند را جوری تصویر میکند که نمیتوانی از او نفرت داشته باشی.ابلیس بولگا کف آنقدر ها هم بد نیست.فقط گاهی با آدمها شوخی میکند...اینکه شوخی اش را چقدر جدی بگیری با خودت است.بولگاکف قهرمان داستان را مرشد و مارگریتا اعلام میکند.اما موقع خواندن کتاب مشتاق دانستن سرنوشت همه شخصیت ها میشوی.و گاهی مرشد را فراموش میکنی.... دیشب بعدازخواندن صفحه اخر دلم میخواست از اول بخوانم.نخندید!

تقسیم

این بی هوا مرا برد به فضای کتاب تقسیم.هر چه بین کتابهام می گردم پیدا نمی کنم.تقسیم اما نوشته پیرو کیارا نویسنده ایتالیایی.داستان" زیبایی "ای است که بین سه خواهر مسن ومذهبی-تقریبا ثروتمند-تتامانتری تقسیم شده و امرنتزیانو پارونتزینی کارمند مرموزسر به تویی که این تقسیم را بین این سه خواهر به خوبی تشخیص می دهد و به همان خوبی بهره می برد!هر سه را با خود دارد.وبا زیرکی به خانه این سه خواهر راه پیدا می کند.اداستان جذابیست که کنجکاوی ات را به اندازه تحریک می کند که تا ته اش بروی و بدانی که سر انجام این مردک فاشیسم خوش اشتها که هر شب با هر سه خواهر شام می خوردوپیاده روی می رود و می خوابد به کجا می کشد.انتخاب بخش های سالم یک سیب کرم خورده-شاید هم پوسیده...یادم نمی آید-بوسیله این آقا هم خلاصه داستان است. داستان عشقبازی یکی از این خواهرها-اشتباه نکنم وسطی...کتاب را کجا گذاشته ام!-با پسرک همسایه که اتفاقا در کلیسا اتفاق می افتد را خواندنی با دقت بخوانید-جمله سختی بود؟خب دوباره بخوانید-به هر حال من که یادم نمی آید کجا گداشتمش یا شاید به کسی دادمش که حالا یادم نمی آید.اما شما اگر دستتان ...