رد شدن به محتوای اصلی

شایعه

امروزسرم خیلی شلوغ بود.هیچ نفهمیدم کی وقت ناهار رسید،ناهارمو هم پای سیستمم خوردم:نون تافتون و ماست موسیر!حالا هنوز به اوج کار نرسیدیم اوضاع اینه...!
نمیرسم زبان بخونم.فقط با هزار زحمت سرکلاس حضور فیزیکی دارم.با خودم فکر میکنم بهتر بود این ترم ثبت نام نمیکردم.با این اوضاع کاری کاملاً بی فایده است.بی صبرانه منتظر به پایان رسیدن اسفندم.هرچندماه اسفند برام ماه دوست داشتنی هست،اما اسفند کاری رو دوست ندارم.اینکه26اسفند چهارشنبه اس خوشحالم میکنه!تازه امروز یه شایعه شنیدم.3شنبه 25اسفند تعطیله-بخاطر 4شنبه سوری-اگه درست باشه عالیه!
دلم میخواد تااول فروردین دلم به دیدن یه دوست روشن بشه...میشه؟نمیشه؟
خریدی ندارم،ولی برای خریدهمون چند قلم کوچیک کادویی هم وقتی ندارم!
بته نو کم کم داره رو پوستم تأثیر میذاره...
برای 89 برنامه ریزی نکردم.دلم میخواست قبل تعطیلات برنامه ریزی کنم ولی انگار وقت نمیشه...

نظرات

پست‌های معروف از این وبلاگ

مرشد و مارگریتا

بعضی از کتابها را وقتی تمام میکنی دوست داری.بعضی هارا موقع خواندن دوست داری.اماکتابهای کمی هستند که سطر سطرشان را دوست داری و سطر سطرشان را با علاقه میخوانی.این کتابها برای من کمتر از یک سفر دوست داشتنی نیستند. من سطر سطر مرشد و مارگریتا را با لذت خوانم.خواندم و تحسین کردم.و به همه شخصیتهایش دل بستم.مثل اغلب کتابهای روسی شخصیت های زیادی در کتاب هستند.همه شخصیت ها را دوست داشتم. مرشد و مارگریتاقصه ای درباره شیطنت های شیطان است...شوخی هایی که ولند-ابلیس-با مردم مسکو میکندو... بولگاکف ولند را جوری تصویر میکند که نمیتوانی از او نفرت داشته باشی.ابلیس بولگا کف آنقدر ها هم بد نیست.فقط گاهی با آدمها شوخی میکند...اینکه شوخی اش را چقدر جدی بگیری با خودت است.بولگاکف قهرمان داستان را مرشد و مارگریتا اعلام میکند.اما موقع خواندن کتاب مشتاق دانستن سرنوشت همه شخصیت ها میشوی.و گاهی مرشد را فراموش میکنی.... دیشب بعدازخواندن صفحه اخر دلم میخواست از اول بخوانم.نخندید!

تقسیم

این بی هوا مرا برد به فضای کتاب تقسیم.هر چه بین کتابهام می گردم پیدا نمی کنم.تقسیم اما نوشته پیرو کیارا نویسنده ایتالیایی.داستان" زیبایی "ای است که بین سه خواهر مسن ومذهبی-تقریبا ثروتمند-تتامانتری تقسیم شده و امرنتزیانو پارونتزینی کارمند مرموزسر به تویی که این تقسیم را بین این سه خواهر به خوبی تشخیص می دهد و به همان خوبی بهره می برد!هر سه را با خود دارد.وبا زیرکی به خانه این سه خواهر راه پیدا می کند.اداستان جذابیست که کنجکاوی ات را به اندازه تحریک می کند که تا ته اش بروی و بدانی که سر انجام این مردک فاشیسم خوش اشتها که هر شب با هر سه خواهر شام می خوردوپیاده روی می رود و می خوابد به کجا می کشد.انتخاب بخش های سالم یک سیب کرم خورده-شاید هم پوسیده...یادم نمی آید-بوسیله این آقا هم خلاصه داستان است. داستان عشقبازی یکی از این خواهرها-اشتباه نکنم وسطی...کتاب را کجا گذاشته ام!-با پسرک همسایه که اتفاقا در کلیسا اتفاق می افتد را خواندنی با دقت بخوانید-جمله سختی بود؟خب دوباره بخوانید-به هر حال من که یادم نمی آید کجا گداشتمش یا شاید به کسی دادمش که حالا یادم نمی آید.اما شما اگر دستتان ...