رد شدن به محتوای اصلی

بو ی بهار

دیروز بالاخره امتحانزبانمو دادم.خوب بود.از 6ماه پیش منتظر این امتحان بودم.فقط و فقط برای اینکه بعدش upper میشم!و حالا علی رغم کوه باری که رو سرم خراب شده احساس خوبی دارم.چون هم امتحانمو دادم و هم بالاخره هفته آخر اومده.
5شنبه دلم به دیدار یه دوست روشن شد...!رفتیم کمی گشت و گذار.همه چی عالی بود...
اونقدر ذوق رفتن دارم که چمدونم رو کماکان دارم میبندم!هرروز لیستم رو چک میکنم که ببینم چی رو باید حذف کنم یا چی رو باید اضافه کنم...!
سرفه هام بهتر نشد که هیچ، تازه از دیروز بیشترم شده!
این هفته احتمالاًباید تا دیر وقت اداره بمونیم.بنابر این تمام نقشه هایی که برای عصر هام کشیده بودم به علاوه برنامه ام برای مرخصی روز چهارشنبه کان لم یکون اعلام میشود!
در مورد کارای شخصیم،کارای عقب مونده ام سر به فلک میکشند.از اعتماد به نفسی که دارم و فکر میکنم تا آخر هفته میرسم همه رو انجام بدم خنده ام میگیره.موضوع اینه که جرأت ندارم تصور کنم که این کارها موکول بشه به سال 89.
وای که عجب بویی داره بهار امسال...!!!!دلم میخواد تو هوای پاک شمال ریه هامو پر کنم از بوی بهار..بوی بارون...بوی خاک نم گرفته...!

پست‌های معروف از این وبلاگ

مرشد و مارگریتا

بعضی از کتابها را وقتی تمام میکنی دوست داری.بعضی هارا موقع خواندن دوست داری.اماکتابهای کمی هستند که سطر سطرشان را دوست داری و سطر سطرشان را با علاقه میخوانی.این کتابها برای من کمتر از یک سفر دوست داشتنی نیستند. من سطر سطر مرشد و مارگریتا را با لذت خوانم.خواندم و تحسین کردم.و به همه شخصیتهایش دل بستم.مثل اغلب کتابهای روسی شخصیت های زیادی در کتاب هستند.همه شخصیت ها را دوست داشتم. مرشد و مارگریتاقصه ای درباره شیطنت های شیطان است...شوخی هایی که ولند-ابلیس-با مردم مسکو میکندو... بولگاکف ولند را جوری تصویر میکند که نمیتوانی از او نفرت داشته باشی.ابلیس بولگا کف آنقدر ها هم بد نیست.فقط گاهی با آدمها شوخی میکند...اینکه شوخی اش را چقدر جدی بگیری با خودت است.بولگاکف قهرمان داستان را مرشد و مارگریتا اعلام میکند.اما موقع خواندن کتاب مشتاق دانستن سرنوشت همه شخصیت ها میشوی.و گاهی مرشد را فراموش میکنی.... دیشب بعدازخواندن صفحه اخر دلم میخواست از اول بخوانم.نخندید!

تقسیم

این بی هوا مرا برد به فضای کتاب تقسیم.هر چه بین کتابهام می گردم پیدا نمی کنم.تقسیم اما نوشته پیرو کیارا نویسنده ایتالیایی.داستان" زیبایی "ای است که بین سه خواهر مسن ومذهبی-تقریبا ثروتمند-تتامانتری تقسیم شده و امرنتزیانو پارونتزینی کارمند مرموزسر به تویی که این تقسیم را بین این سه خواهر به خوبی تشخیص می دهد و به همان خوبی بهره می برد!هر سه را با خود دارد.وبا زیرکی به خانه این سه خواهر راه پیدا می کند.اداستان جذابیست که کنجکاوی ات را به اندازه تحریک می کند که تا ته اش بروی و بدانی که سر انجام این مردک فاشیسم خوش اشتها که هر شب با هر سه خواهر شام می خوردوپیاده روی می رود و می خوابد به کجا می کشد.انتخاب بخش های سالم یک سیب کرم خورده-شاید هم پوسیده...یادم نمی آید-بوسیله این آقا هم خلاصه داستان است. داستان عشقبازی یکی از این خواهرها-اشتباه نکنم وسطی...کتاب را کجا گذاشته ام!-با پسرک همسایه که اتفاقا در کلیسا اتفاق می افتد را خواندنی با دقت بخوانید-جمله سختی بود؟خب دوباره بخوانید-به هر حال من که یادم نمی آید کجا گداشتمش یا شاید به کسی دادمش که حالا یادم نمی آید.اما شما اگر دستتان ...