رد شدن به محتوای اصلی

وانمود میکنم که تو دیشب نمردی

به کسی نگفتم.لبخند زدم و وانمود کردم که تو دیشب نمردی.وانمود کردم که الان تو را به خاک نسپردند.به موقع لبخند زدم و به موقع مثل یک کارمند نمونه سر کارم حاضر شدم.فکر کردم بزرگتر از این حرفهایی کسی از اینجا بخواهد بخاطر رفتنت با من همدردی کندختم بگیردو...اما میشود همیشه وانمود کنم که تو نمردی؟
فرقی میکرد اگر من یکبار دیگر میدیدمت یا صدایت را میشنیدم؟رفتنی بودی.6سال پیش هم وقتی روی تخت بیمارستان بودی به دیدنت نیامدم.میخواستم آخرین تصویرم از تو تصویر قامت بلندت باشد.به بلندی پای همتت.
درد من حالا این نیست که زنگ نزدم تا صدایت را بشنوم وشاید فکر میکردم که همیشه  هستی که مثل کوه پشتِ پشتِ من!پشت پدرم!که دیشب تکیه گاه پسرانت بود.درد من صدای شکسته برادرت،پدرم هست.که پدرش بودی و پناه کودکی بی پناهش.قبول کن که 72 سالگی برای یتیم شدن کمی دیر است.
درد من اینست که موقع به خاک سپردنت کنارش نبودم.
سفرت روشن

نظرات

دمادم گفت…
مرگ
پایان کبوتر نیست.
یازده دقیقه گفت…
متاسفم رفیق.. بقای عمر پدرت....
گورچاكف گفت…
براي يتيم شدن هيچ وقت دير نيست
شاه رخ گفت…
هيچ حضوري مثل حضور مرگ قاطع نيست
اينجور وقتا ترجيح ميدم هيچي نگم

پست‌های معروف از این وبلاگ

مرشد و مارگریتا

بعضی از کتابها را وقتی تمام میکنی دوست داری.بعضی هارا موقع خواندن دوست داری.اماکتابهای کمی هستند که سطر سطرشان را دوست داری و سطر سطرشان را با علاقه میخوانی.این کتابها برای من کمتر از یک سفر دوست داشتنی نیستند. من سطر سطر مرشد و مارگریتا را با لذت خوانم.خواندم و تحسین کردم.و به همه شخصیتهایش دل بستم.مثل اغلب کتابهای روسی شخصیت های زیادی در کتاب هستند.همه شخصیت ها را دوست داشتم. مرشد و مارگریتاقصه ای درباره شیطنت های شیطان است...شوخی هایی که ولند-ابلیس-با مردم مسکو میکندو... بولگاکف ولند را جوری تصویر میکند که نمیتوانی از او نفرت داشته باشی.ابلیس بولگا کف آنقدر ها هم بد نیست.فقط گاهی با آدمها شوخی میکند...اینکه شوخی اش را چقدر جدی بگیری با خودت است.بولگاکف قهرمان داستان را مرشد و مارگریتا اعلام میکند.اما موقع خواندن کتاب مشتاق دانستن سرنوشت همه شخصیت ها میشوی.و گاهی مرشد را فراموش میکنی.... دیشب بعدازخواندن صفحه اخر دلم میخواست از اول بخوانم.نخندید!

تقسیم

این بی هوا مرا برد به فضای کتاب تقسیم.هر چه بین کتابهام می گردم پیدا نمی کنم.تقسیم اما نوشته پیرو کیارا نویسنده ایتالیایی.داستان" زیبایی "ای است که بین سه خواهر مسن ومذهبی-تقریبا ثروتمند-تتامانتری تقسیم شده و امرنتزیانو پارونتزینی کارمند مرموزسر به تویی که این تقسیم را بین این سه خواهر به خوبی تشخیص می دهد و به همان خوبی بهره می برد!هر سه را با خود دارد.وبا زیرکی به خانه این سه خواهر راه پیدا می کند.اداستان جذابیست که کنجکاوی ات را به اندازه تحریک می کند که تا ته اش بروی و بدانی که سر انجام این مردک فاشیسم خوش اشتها که هر شب با هر سه خواهر شام می خوردوپیاده روی می رود و می خوابد به کجا می کشد.انتخاب بخش های سالم یک سیب کرم خورده-شاید هم پوسیده...یادم نمی آید-بوسیله این آقا هم خلاصه داستان است. داستان عشقبازی یکی از این خواهرها-اشتباه نکنم وسطی...کتاب را کجا گذاشته ام!-با پسرک همسایه که اتفاقا در کلیسا اتفاق می افتد را خواندنی با دقت بخوانید-جمله سختی بود؟خب دوباره بخوانید-به هر حال من که یادم نمی آید کجا گداشتمش یا شاید به کسی دادمش که حالا یادم نمی آید.اما شما اگر دستتان ...