رد شدن به محتوای اصلی

ابن مشغله!

محبوب من گاهی

میان ریزودرشت مشغله هایش

گم می کند مرا

راه خانه را




-عنوان پست اززنده یادنادرابراهیمی وام گرفته شده.بلا عوض!

نظرات

‏ایوب گفت…
گم کنه زیاد مهم نیست کاش پیدات بکنه
نعیمه گفت…
محبوب من گاهی حتی خودش را هم گم می کند.
سلام
از آشناییت خرسندم
MiM گفت…
شاید خودش عمدا خواسته گم کنه!! ندیدی آدما میخوان همدیگه رو دک کنن، این خواسته محترمانه خودشو و همه رو دک کنه...
‏فواد گفت…
گم شدن راه خوبی ست برای پیدا شدن

دیگه تو این زمونه برای حفظ ارادتمون به نوشتن مجبوریم به همه چی متوسل بشیم
‏هما گفت…
می خواد کمی تنها باشه
حالش ک جا اومد دوباره پیدا میکنه
حسام گفت…
و مدام با خود مجوا می کند خانه دوست کجاست.../
هشتمین روز گفت…
بله... محبوب خیلی از زنان چنین اند....


ضمنا متشکر از حضور و نظرتان در هشتمین روز. مباحثه همچنان در جریان است... ;)
‏تو! گفت…
حتمن چشم به راهم نیستی
که رد نگاهت را
سر هیچ چارراهی نمی بینم
مهرزاد گفت…
محبوب باس فراموشکار باشه کلا
نگار گفت…
مهرزاد!محبوب من باس نداره!!!بخدا!
ثمین گفت…
جاده رو هر روز با رشته ی عمرم به سمت خونه هدایت می کنم.اون مشغله اش زیاده ولی مشغله ی من فقط همینه!
ا.شربیانی گفت…
سکوت را که بشکنی، هم راهنمایش میشوی، هم گم نمیشوی، هستی. زیبا بود

پست‌های معروف از این وبلاگ

بابا

  بی تاب بودم و چاره نداشتم که تو را در اتاق ته باغ زندانی کنم...تنها برای خودم.وقتی پسرک توی دلم بود،بی تاب بودم بی تابی ام از جنس دیگری بود اما بی تاب بودم...باغ را ساختم،‌‌باغ آرامی در ناکجاآباد.درختهاش؟ از هر چه فکر کنی و دلت بخواهد.اتاق سفیدی ساختم   با پنجره های بزرگ و پر ازنور.پنجره ها به گل های رز باز میشد.رزهای صورتی.می دانی رز صورتی آرام است.رز سفید سر براه و رز قرمز گستاخ.من رزهای صورتی کاشتم در جست و جوی آرامش.پسرک توی اتاق بود با او و من هر روز در تخت کوچک میان ملحفه های سفید و پر از نور پسرکم را می بوییدم.پسرک که به دنیا آمد کمتر به باغ می رفتم ولی باغ سر جایش بود همانطور آرام و سبز و زیبا.تو که رفتی بی تاب شدم.فکر نبودنت عصبانی ام کرد.شب های زیادی با تو بگو مگو کردم و بگو مگو که چه عرض کنم.من گفتم و تو شنیدی.می دانستم حتی اگر بخواهی هم نمی توانی برگردی و حتی اگر برگردی هم حرف هایمان به سکوت ختم می شود.همان ...را می گویم...حتی حالا هم نمی توانیم درباره اش حرف بزنیم.دیدم چاره ای ندارم...باید با تو در جهانی موازی همزیستی کنم تا تاب بیاورم.آن طرف باغ اتاقی ساختم.نه ...

استیو تولتز

  گاهی   فکر   می   کنم   برای   تو   نقش   همون   پدر   عجیب   رمان   جز   از   کل   استیو   تولتز   رو   دارم ... و   روزی   میرسه   که   هم دوسم   خواهی   داشت   و   هم   نمی   دونی   با   سفسطه   هایی   که   تو   مغز   کوچولوت   می   ریزم   چه   کنی . چاره   ای   نیست کوچولوی   شیرین،بخت   تو   مادری   مثل   من   بود !

سیزده به در

  تنها »  شدم رفتم   کنار   پنجره   چکاد   اومد   به   پرنده   ها   نگاه   کردیم   من   گفتم   پرستو   ها   چکاد   گفت   کبوترها ... رفتم   تو   خلا !  تنهاییم خالی   شد ! بعد   هی   خالی   و   خالی   تر   شد ... سبک  ! رفتم   بالا ... ابرها   خالی   بودن   فهمیدم   چرا   اینقدر   پرنده   ها   سبک هستن. سیزده   که   بدر   شد   مرزه   و   ریحون   و   جعفری   تره   آشی   رو   ریختم   تو   یه   کاسه   دلتنگیمو   قاطی   نخود   و   لوبیای   از   قبل خیس   داده   کردم   و   ریختم   تو   قابلمه   کشک   و   ماست   و   رشته   رو   که   اضافه   کردم   دلتنگی   لابه   لای   آش   گم   شد   و ...