اینجا کسی هست که بعضی روزها یادش می رود روی میز من چای بگذارد.هم بعضی روزها ی اینجا هست که آنقدر سرم شلوغ می شود که یادم می رود کسی یادش رفته روی میز من چای بگذارد.یا شاید هم بجای پسرک منم که یادم نمی آید چای روی میز من حاضر است.حاضر نیستم شاید.اما قطعا پسرک یادش می رود که اول صبح به جای چای، آبجوش روی میزمن بگذارد.من هم بروی پسرک نمی آورم که صبح های بدون نسکافه ام جور دیگری شروع می شود.سر به هواست.پسرک عاشق!دلش اینجا نیست.مثل همه قصه ها دلش را جا گذاشته در شهر شمالی اش.پیش دخترکی که عاشق خنده هایش است.حال هرروزش همین است.مثل حال امروز من.مثل دل امروز من که جا مانده جایی.مثل حال هر روز من.
بعضی از کتابها را وقتی تمام میکنی دوست داری.بعضی هارا موقع خواندن دوست داری.اماکتابهای کمی هستند که سطر سطرشان را دوست داری و سطر سطرشان را با علاقه میخوانی.این کتابها برای من کمتر از یک سفر دوست داشتنی نیستند. من سطر سطر مرشد و مارگریتا را با لذت خوانم.خواندم و تحسین کردم.و به همه شخصیتهایش دل بستم.مثل اغلب کتابهای روسی شخصیت های زیادی در کتاب هستند.همه شخصیت ها را دوست داشتم. مرشد و مارگریتاقصه ای درباره شیطنت های شیطان است...شوخی هایی که ولند-ابلیس-با مردم مسکو میکندو... بولگاکف ولند را جوری تصویر میکند که نمیتوانی از او نفرت داشته باشی.ابلیس بولگا کف آنقدر ها هم بد نیست.فقط گاهی با آدمها شوخی میکند...اینکه شوخی اش را چقدر جدی بگیری با خودت است.بولگاکف قهرمان داستان را مرشد و مارگریتا اعلام میکند.اما موقع خواندن کتاب مشتاق دانستن سرنوشت همه شخصیت ها میشوی.و گاهی مرشد را فراموش میکنی.... دیشب بعدازخواندن صفحه اخر دلم میخواست از اول بخوانم.نخندید!
نظرات