یه روزم خوش خوشانم بود که زود میرم خونه و زنگ میزنم به آرایشگرم دوش میگیرم میرم آرایشگاه و بقیه شم کارای معمول شبانه ولی اینبار بدون خستگی ...خوب برای خودش برنامه ای بود!تا 7 موندم اداره اونم بخاطر سیستمام.سیستمی که مورد داشت درست شد و سیستمی هم که داشت درست کار میکرد خراب شد!بعدشم که خسته رسیدم خونه و وقتی صورتمو تو آینه دیدم غمم گرفت!فیلم دیدم بستنی خوردم خوابیدم.زبان نخوندم!وهمین امروز مونده برام با یه عالمه کار که باید انجام بدم:کلاس زبانم،جمع کردن وروسیله،کوله پشتی که برای سفر بسته بشه ، خرید هایی که انجام بشه، رسیدگی به خونه و خودم و برنامه ریزی برای دو سه روز آینده،خوابیدن بموقع و به اندازه کافی وتکرار این جمله که من خسته نیستم -مخصوصا -در دو سه روز آینده خسته نخواهم بود!خوب فعلا فقط تونستم کارامو لیست کنم که ابنم برای خودش حرکتیه!
چون که من از دست شدم در رهِ من شیشه منه ور بنهی پا بنهم ...هر چه بیابم شکنم