رد شدن به محتوای اصلی

مدیریت زمان

اوضاع روبراهه.سیستمم درست شد.اینترنت وصل شدومن میتونم با خیال راحت اینجا بنویسم.اینروزا سرم خیلی تو اداره و خونه شلوغه.پرداخت های پی درپی ...کارای عقب مونده خونه...وکارای شخصی ...ولی من راضیم.واز کار لذت میبرم.اونوقتایی که بدون برنامه ریزی بودم همیشه خدا وقت کم میاوردم.و گله مند بودم که برای خودم زیاد وقت ندارم.ولی الان با-کمی-مدیریت زمان و مدیریت فکر!خیلی اوضاع بهتره.دیگه از خدا بجای 24 ساعت 30 ساعت نمیخوام فکر کنم 26ساعت کافی باشه!شاید اونقدرها دقیق نباشم و از دقیقه هام استفاده درست نکنم ولی الان از یه ساعت 60دقیقه ای حداکثراستفاده رو میبرم.قطع شدن یه هفته ای اینترنت سیستمم خیلی خوب بود باعث شد متوجه بشم که چقدروقتم رو پای اینترنت هدر میدم.حتی وقتی که توی این هفته برای زبان گذاشتم خیلی عالی بود. نقشه های دبگه هم دارم بعد ازاینکه استاد مدیریت زمان شدم میخوام استاد مدیریت روابط بشم!روابطم با دیگران به شدت محتاج بازنگریه.البته این بحران برام غافلگیرکننده بود.چون هیچوقت فکرنمیکردم همچین ضعفی داشته باشم.به هرحال آدمیه دیگه!کارکارشناسی این طرح-مدیریت روابط- موکول میشه به سال 89.

پست‌های معروف از این وبلاگ

مرشد و مارگریتا

بعضی از کتابها را وقتی تمام میکنی دوست داری.بعضی هارا موقع خواندن دوست داری.اماکتابهای کمی هستند که سطر سطرشان را دوست داری و سطر سطرشان را با علاقه میخوانی.این کتابها برای من کمتر از یک سفر دوست داشتنی نیستند. من سطر سطر مرشد و مارگریتا را با لذت خوانم.خواندم و تحسین کردم.و به همه شخصیتهایش دل بستم.مثل اغلب کتابهای روسی شخصیت های زیادی در کتاب هستند.همه شخصیت ها را دوست داشتم. مرشد و مارگریتاقصه ای درباره شیطنت های شیطان است...شوخی هایی که ولند-ابلیس-با مردم مسکو میکندو... بولگاکف ولند را جوری تصویر میکند که نمیتوانی از او نفرت داشته باشی.ابلیس بولگا کف آنقدر ها هم بد نیست.فقط گاهی با آدمها شوخی میکند...اینکه شوخی اش را چقدر جدی بگیری با خودت است.بولگاکف قهرمان داستان را مرشد و مارگریتا اعلام میکند.اما موقع خواندن کتاب مشتاق دانستن سرنوشت همه شخصیت ها میشوی.و گاهی مرشد را فراموش میکنی.... دیشب بعدازخواندن صفحه اخر دلم میخواست از اول بخوانم.نخندید!

تقسیم

این بی هوا مرا برد به فضای کتاب تقسیم.هر چه بین کتابهام می گردم پیدا نمی کنم.تقسیم اما نوشته پیرو کیارا نویسنده ایتالیایی.داستان" زیبایی "ای است که بین سه خواهر مسن ومذهبی-تقریبا ثروتمند-تتامانتری تقسیم شده و امرنتزیانو پارونتزینی کارمند مرموزسر به تویی که این تقسیم را بین این سه خواهر به خوبی تشخیص می دهد و به همان خوبی بهره می برد!هر سه را با خود دارد.وبا زیرکی به خانه این سه خواهر راه پیدا می کند.اداستان جذابیست که کنجکاوی ات را به اندازه تحریک می کند که تا ته اش بروی و بدانی که سر انجام این مردک فاشیسم خوش اشتها که هر شب با هر سه خواهر شام می خوردوپیاده روی می رود و می خوابد به کجا می کشد.انتخاب بخش های سالم یک سیب کرم خورده-شاید هم پوسیده...یادم نمی آید-بوسیله این آقا هم خلاصه داستان است. داستان عشقبازی یکی از این خواهرها-اشتباه نکنم وسطی...کتاب را کجا گذاشته ام!-با پسرک همسایه که اتفاقا در کلیسا اتفاق می افتد را خواندنی با دقت بخوانید-جمله سختی بود؟خب دوباره بخوانید-به هر حال من که یادم نمی آید کجا گداشتمش یا شاید به کسی دادمش که حالا یادم نمی آید.اما شما اگر دستتان ...