رد شدن به محتوای اصلی

یک عدد بشر

چند روز پیش که برای یه کار اداری به یه شرکت مرتبط رفته بودم برای اولین بار احساس کردم کسی با نگاهش داره منو میبلعه!دقیقأدرشرایط بلعیده شدن بودم!و البته شگفت زده که چطور ممکنه کسی اینقدرهیز باشه!به هر حال....!
مشکلم این بود که تا امروز باز هم بخاطر مسایل کاری که این چند روزه بشدت فکرم رو مشغول کرده بود مجبور بودم باهاش در تماس باشم!امروز وقتی بعد از آخرین تماس با فرد مورد نظر مشکلم در مورد نرم افزاری که باهاش کار میکردم حل شد!یه نفس راحت کشیدم!همکارم فکر میکرد بخاطر حل مشکلم اینقدر ذوق کردم!اما واقعیت این بود که من خوشحال بودم که دیگه مجبور نیستم با بشر مورد نظر تماس بگیرم و با هر تماس نگاهش رو به سر تا پام بخاطر بیارم!راستی چقدر بعضی ها بشرند!
تعطیلات مشکوک شنبه و یکشنبه آینده قاعدتأ باید خوشحالم میکرد.اما نکرد!هر چند دقایق اول کاملأ ذوق زده بودم اما بعدش دیگه نه!نمیتونم هیچ برنامه ای بریزم.در واقع چون تکلیفم رو نمیدونم.

این روزها سرم شلوغ تر از اونیه که برای یه مطالعه بی دغدغه وقت داشته باشم.و این قضیه کمی افسرده ام میکنه...فقط کمی!
دلم برای کمی باران و کمی تنهایی تنگ شده!

نظرات

پست‌های معروف از این وبلاگ

مرشد و مارگریتا

بعضی از کتابها را وقتی تمام میکنی دوست داری.بعضی هارا موقع خواندن دوست داری.اماکتابهای کمی هستند که سطر سطرشان را دوست داری و سطر سطرشان را با علاقه میخوانی.این کتابها برای من کمتر از یک سفر دوست داشتنی نیستند. من سطر سطر مرشد و مارگریتا را با لذت خوانم.خواندم و تحسین کردم.و به همه شخصیتهایش دل بستم.مثل اغلب کتابهای روسی شخصیت های زیادی در کتاب هستند.همه شخصیت ها را دوست داشتم. مرشد و مارگریتاقصه ای درباره شیطنت های شیطان است...شوخی هایی که ولند-ابلیس-با مردم مسکو میکندو... بولگاکف ولند را جوری تصویر میکند که نمیتوانی از او نفرت داشته باشی.ابلیس بولگا کف آنقدر ها هم بد نیست.فقط گاهی با آدمها شوخی میکند...اینکه شوخی اش را چقدر جدی بگیری با خودت است.بولگاکف قهرمان داستان را مرشد و مارگریتا اعلام میکند.اما موقع خواندن کتاب مشتاق دانستن سرنوشت همه شخصیت ها میشوی.و گاهی مرشد را فراموش میکنی.... دیشب بعدازخواندن صفحه اخر دلم میخواست از اول بخوانم.نخندید!

تقسیم

این بی هوا مرا برد به فضای کتاب تقسیم.هر چه بین کتابهام می گردم پیدا نمی کنم.تقسیم اما نوشته پیرو کیارا نویسنده ایتالیایی.داستان" زیبایی "ای است که بین سه خواهر مسن ومذهبی-تقریبا ثروتمند-تتامانتری تقسیم شده و امرنتزیانو پارونتزینی کارمند مرموزسر به تویی که این تقسیم را بین این سه خواهر به خوبی تشخیص می دهد و به همان خوبی بهره می برد!هر سه را با خود دارد.وبا زیرکی به خانه این سه خواهر راه پیدا می کند.اداستان جذابیست که کنجکاوی ات را به اندازه تحریک می کند که تا ته اش بروی و بدانی که سر انجام این مردک فاشیسم خوش اشتها که هر شب با هر سه خواهر شام می خوردوپیاده روی می رود و می خوابد به کجا می کشد.انتخاب بخش های سالم یک سیب کرم خورده-شاید هم پوسیده...یادم نمی آید-بوسیله این آقا هم خلاصه داستان است. داستان عشقبازی یکی از این خواهرها-اشتباه نکنم وسطی...کتاب را کجا گذاشته ام!-با پسرک همسایه که اتفاقا در کلیسا اتفاق می افتد را خواندنی با دقت بخوانید-جمله سختی بود؟خب دوباره بخوانید-به هر حال من که یادم نمی آید کجا گداشتمش یا شاید به کسی دادمش که حالا یادم نمی آید.اما شما اگر دستتان ...