رد شدن به محتوای اصلی

دوستی من و مرغ هوا

سهراب با سوره تماشایش مرا به به تماشا میبرد.به تماشای آرامترین خواب جهان.امروز صبح بعد از بیدار شدن با خودم زمزمه میکردم...
هرکه با مرغ هوادوست شود
خوابش آرامترین خواب جهان خواهد بود!

من با مرغ هوا دوست شدم.

نظرات

هما گفت…
درود
هما هستم از لینک های وب ذکریا با وبتون اشنا شدم
همه ی پست هاتون رو خوندم نوشته هات به دلم نشست .هرانچه از دل براید بر دل نشیند .
‏هما گفت…
منم کتاب های کلیدر و کوری و ژه و... رو خوندم .
دلم براشون تنگ هم می شه که گاهی دوباره میرم سر وقتشون.
این روزها هم دلم برای البن تنگیده،برا بیخیالیاش و برا دل نبستناش
n گفت…
خواب همیشه یکی از بزرگ ترین موهبت های زندگی من بوده است! خیلی بیش تر از خوراکی! و امروز صبح که پس از یک کوفتگی عجیب جسمی و روانی، مدتی طولانی و یکسره (بدون بیداری) به خواب رفته بودم و بیدار شدم، احساس کردم اصحاب کهف چه حس دلپذیری داشته اند صبح درخشانی که پس از 300 سال از خواب برخاسته اند!!!!
زکریا گفت…
سلاااام
من خیلی سهراب رو دوس ندارم . حس می کنم شاعر باید هم گام با جامعه اش باشه که شعر سهراب اصلا این جوری نیست . نقاشی های سهراب رو خیلی دوست دارم اما

پست‌های معروف از این وبلاگ

مرشد و مارگریتا

بعضی از کتابها را وقتی تمام میکنی دوست داری.بعضی هارا موقع خواندن دوست داری.اماکتابهای کمی هستند که سطر سطرشان را دوست داری و سطر سطرشان را با علاقه میخوانی.این کتابها برای من کمتر از یک سفر دوست داشتنی نیستند. من سطر سطر مرشد و مارگریتا را با لذت خوانم.خواندم و تحسین کردم.و به همه شخصیتهایش دل بستم.مثل اغلب کتابهای روسی شخصیت های زیادی در کتاب هستند.همه شخصیت ها را دوست داشتم. مرشد و مارگریتاقصه ای درباره شیطنت های شیطان است...شوخی هایی که ولند-ابلیس-با مردم مسکو میکندو... بولگاکف ولند را جوری تصویر میکند که نمیتوانی از او نفرت داشته باشی.ابلیس بولگا کف آنقدر ها هم بد نیست.فقط گاهی با آدمها شوخی میکند...اینکه شوخی اش را چقدر جدی بگیری با خودت است.بولگاکف قهرمان داستان را مرشد و مارگریتا اعلام میکند.اما موقع خواندن کتاب مشتاق دانستن سرنوشت همه شخصیت ها میشوی.و گاهی مرشد را فراموش میکنی.... دیشب بعدازخواندن صفحه اخر دلم میخواست از اول بخوانم.نخندید!

تقسیم

این بی هوا مرا برد به فضای کتاب تقسیم.هر چه بین کتابهام می گردم پیدا نمی کنم.تقسیم اما نوشته پیرو کیارا نویسنده ایتالیایی.داستان" زیبایی "ای است که بین سه خواهر مسن ومذهبی-تقریبا ثروتمند-تتامانتری تقسیم شده و امرنتزیانو پارونتزینی کارمند مرموزسر به تویی که این تقسیم را بین این سه خواهر به خوبی تشخیص می دهد و به همان خوبی بهره می برد!هر سه را با خود دارد.وبا زیرکی به خانه این سه خواهر راه پیدا می کند.اداستان جذابیست که کنجکاوی ات را به اندازه تحریک می کند که تا ته اش بروی و بدانی که سر انجام این مردک فاشیسم خوش اشتها که هر شب با هر سه خواهر شام می خوردوپیاده روی می رود و می خوابد به کجا می کشد.انتخاب بخش های سالم یک سیب کرم خورده-شاید هم پوسیده...یادم نمی آید-بوسیله این آقا هم خلاصه داستان است. داستان عشقبازی یکی از این خواهرها-اشتباه نکنم وسطی...کتاب را کجا گذاشته ام!-با پسرک همسایه که اتفاقا در کلیسا اتفاق می افتد را خواندنی با دقت بخوانید-جمله سختی بود؟خب دوباره بخوانید-به هر حال من که یادم نمی آید کجا گداشتمش یا شاید به کسی دادمش که حالا یادم نمی آید.اما شما اگر دستتان ...