رد شدن به محتوای اصلی

سهم دیوانگی

می دانم نگران می شوی
هروقت می شنوی در خبابان
با خودم حرف می زده ام
حیف که مخاطبانم را نمی توانم
به خانه بیاورم...
اوایل همه اش آنها حرف می زدند
جوابهای من مثل خنده های تو
کوتاه بود و تلگرافی...
دوری توست عزیزم
که گوشهای صدفی ی آنها را بی انتها
ومرا دیوانه نما می کند.
من هرگز چیزی را از تو
پنهان نکرده ام
حتا پیش پا افتاده ترین سواحل را
با تو قسمت کرده ام
وهروقت نبوده ای سهمت را
از هر برگ و بارانی که بر چترم باریده است
کنارم گذاشته ام
ما این راه را با هم آمده ایم
وجز منزل آخر که قسمت کردنی نیست
با هم خواهیم رفت
حالا اگر جنونی در کار باشد
یقین داشته باش تو نیز
پنجاه-پنجاه
از آن سهم خواهی برد
من بدون تو دیوانه نخواهم شد.


عباس صفاری-دوربین قدیمی- از شعر ال لوکو
البته که این همه شعر نیست و عنوان پست هم ربطی به آقای صفاری ندارد.

نظرات

Unknown گفت…
خیلی به جا بود!دست کم واسه من...خیلی حال کردم...ممنون

این کلمه عبور رو از روی کامنتات بردار...چیز دست و پاگیر و بی مصرفیه
ايوب گفت…
با جك در مورد برداشتن كلمه عبور از توي بخش نظرات كااااااااااملن موافقم رو مخ
هما گفت…
من بدون تو...
نه فقط دیوانه بل...
ا.شربیانی گفت…
انگار حال روز همه همین است، ال لوکو نخوانده ام، بجایش «لیلی و مجنون» نظامی مرا دیوانه کرده، باشه باشه میخوانم

پست‌های معروف از این وبلاگ

مرشد و مارگریتا

بعضی از کتابها را وقتی تمام میکنی دوست داری.بعضی هارا موقع خواندن دوست داری.اماکتابهای کمی هستند که سطر سطرشان را دوست داری و سطر سطرشان را با علاقه میخوانی.این کتابها برای من کمتر از یک سفر دوست داشتنی نیستند. من سطر سطر مرشد و مارگریتا را با لذت خوانم.خواندم و تحسین کردم.و به همه شخصیتهایش دل بستم.مثل اغلب کتابهای روسی شخصیت های زیادی در کتاب هستند.همه شخصیت ها را دوست داشتم. مرشد و مارگریتاقصه ای درباره شیطنت های شیطان است...شوخی هایی که ولند-ابلیس-با مردم مسکو میکندو... بولگاکف ولند را جوری تصویر میکند که نمیتوانی از او نفرت داشته باشی.ابلیس بولگا کف آنقدر ها هم بد نیست.فقط گاهی با آدمها شوخی میکند...اینکه شوخی اش را چقدر جدی بگیری با خودت است.بولگاکف قهرمان داستان را مرشد و مارگریتا اعلام میکند.اما موقع خواندن کتاب مشتاق دانستن سرنوشت همه شخصیت ها میشوی.و گاهی مرشد را فراموش میکنی.... دیشب بعدازخواندن صفحه اخر دلم میخواست از اول بخوانم.نخندید!

تقسیم

این بی هوا مرا برد به فضای کتاب تقسیم.هر چه بین کتابهام می گردم پیدا نمی کنم.تقسیم اما نوشته پیرو کیارا نویسنده ایتالیایی.داستان" زیبایی "ای است که بین سه خواهر مسن ومذهبی-تقریبا ثروتمند-تتامانتری تقسیم شده و امرنتزیانو پارونتزینی کارمند مرموزسر به تویی که این تقسیم را بین این سه خواهر به خوبی تشخیص می دهد و به همان خوبی بهره می برد!هر سه را با خود دارد.وبا زیرکی به خانه این سه خواهر راه پیدا می کند.اداستان جذابیست که کنجکاوی ات را به اندازه تحریک می کند که تا ته اش بروی و بدانی که سر انجام این مردک فاشیسم خوش اشتها که هر شب با هر سه خواهر شام می خوردوپیاده روی می رود و می خوابد به کجا می کشد.انتخاب بخش های سالم یک سیب کرم خورده-شاید هم پوسیده...یادم نمی آید-بوسیله این آقا هم خلاصه داستان است. داستان عشقبازی یکی از این خواهرها-اشتباه نکنم وسطی...کتاب را کجا گذاشته ام!-با پسرک همسایه که اتفاقا در کلیسا اتفاق می افتد را خواندنی با دقت بخوانید-جمله سختی بود؟خب دوباره بخوانید-به هر حال من که یادم نمی آید کجا گداشتمش یا شاید به کسی دادمش که حالا یادم نمی آید.اما شما اگر دستتان ...