رد شدن به محتوای اصلی

چه کسی باور میکند رستم

امروز سرم خیلی شلوغه.اوضاع ادره به هم ریخته.هم آخر ماه،هم آخرسال...این تعطیلات بدمو قع هم که ...!با تصمیم مدیریت مخالفم.اما مجبورم احترام بزارم!هرچند که به این نتیجه رسیدم که همین احترام گذاشتن منجر به این تصمیم گیریهاست!واحساس میکنم باید کمی تغییر روش بدم.
دیروز عصر رفتم انقلاب.بالاخره تونستم کتاب "چه کسی باور میکند رستم"رو بخرم.هر بار که برای خرید کتاب میرفتم اینو میپرسیدم.میگفتن همین امروز تموم شد!البته دیروز به قصد خرید این کتاب نرفتم انقلاب اما وقتی به کتابفروشی محبوبم- کتابسرای نیک-رفتم - البته این بار این کتابو نپرسیدم-کاملاًاتفاقی خریدمش.هر چند که دل خوشی از داستان نویسای وطنی ندارم و سالهاست که طعم یه کتاب خوب ایرانی رو نچشیدم.کتابی که ازهرلحاظ بهم بچسبه و کامل باشه.با این حال این کتابو خیلی ها بهم توصیه کردن.امتحان میکنم.
خیلی از کارای خونه عقبم وهنوز لیست وسایل مورد نیازو تهیه نکردم!
خیلی سعی میکنم به نگرانی هام بابت سفر...اهمیت ندمواما دست خودم نیست.
خیلی هم دلتنگم.اینم دست خودم نیست.
امروز یه بار دیگه به این نتیجه قطعی رسیدم که آرامش هدیه ای هست که ما به خودمون میدیم وتا به دیگران آرامش ندیم.نمیتونیم به خودمون آرامش بدیم.آرزوی آرامش برای شخص مورد نظرم دارم.و آرزو دارم که بتونه با هدیه دادن آرامش،آروم بشه.

پست‌های معروف از این وبلاگ

مرشد و مارگریتا

بعضی از کتابها را وقتی تمام میکنی دوست داری.بعضی هارا موقع خواندن دوست داری.اماکتابهای کمی هستند که سطر سطرشان را دوست داری و سطر سطرشان را با علاقه میخوانی.این کتابها برای من کمتر از یک سفر دوست داشتنی نیستند. من سطر سطر مرشد و مارگریتا را با لذت خوانم.خواندم و تحسین کردم.و به همه شخصیتهایش دل بستم.مثل اغلب کتابهای روسی شخصیت های زیادی در کتاب هستند.همه شخصیت ها را دوست داشتم. مرشد و مارگریتاقصه ای درباره شیطنت های شیطان است...شوخی هایی که ولند-ابلیس-با مردم مسکو میکندو... بولگاکف ولند را جوری تصویر میکند که نمیتوانی از او نفرت داشته باشی.ابلیس بولگا کف آنقدر ها هم بد نیست.فقط گاهی با آدمها شوخی میکند...اینکه شوخی اش را چقدر جدی بگیری با خودت است.بولگاکف قهرمان داستان را مرشد و مارگریتا اعلام میکند.اما موقع خواندن کتاب مشتاق دانستن سرنوشت همه شخصیت ها میشوی.و گاهی مرشد را فراموش میکنی.... دیشب بعدازخواندن صفحه اخر دلم میخواست از اول بخوانم.نخندید!

تقسیم

این بی هوا مرا برد به فضای کتاب تقسیم.هر چه بین کتابهام می گردم پیدا نمی کنم.تقسیم اما نوشته پیرو کیارا نویسنده ایتالیایی.داستان" زیبایی "ای است که بین سه خواهر مسن ومذهبی-تقریبا ثروتمند-تتامانتری تقسیم شده و امرنتزیانو پارونتزینی کارمند مرموزسر به تویی که این تقسیم را بین این سه خواهر به خوبی تشخیص می دهد و به همان خوبی بهره می برد!هر سه را با خود دارد.وبا زیرکی به خانه این سه خواهر راه پیدا می کند.اداستان جذابیست که کنجکاوی ات را به اندازه تحریک می کند که تا ته اش بروی و بدانی که سر انجام این مردک فاشیسم خوش اشتها که هر شب با هر سه خواهر شام می خوردوپیاده روی می رود و می خوابد به کجا می کشد.انتخاب بخش های سالم یک سیب کرم خورده-شاید هم پوسیده...یادم نمی آید-بوسیله این آقا هم خلاصه داستان است. داستان عشقبازی یکی از این خواهرها-اشتباه نکنم وسطی...کتاب را کجا گذاشته ام!-با پسرک همسایه که اتفاقا در کلیسا اتفاق می افتد را خواندنی با دقت بخوانید-جمله سختی بود؟خب دوباره بخوانید-به هر حال من که یادم نمی آید کجا گداشتمش یا شاید به کسی دادمش که حالا یادم نمی آید.اما شما اگر دستتان ...