رد شدن به محتوای اصلی

مشتی

سرما خوردم.جمعه یه پیاده روی طولانی با یه دوست داشتم.سرد بود.حس کردم.حتی اون یه کاسه آش داغ و مشتی هم گرمم نکرد.سرما خوردم.منهای سرما خوردگی و تلفن هایی که از اداره میشدونگرانی هام بابت سفر...تعطیلات خوبی بود.علی رغم همه اون موارد آروم بودم.امروزم تو اداره حسابی سرم شلوغ بود.اما خوشبختانه مهمترین کارمو جمع کردم-مجبور شدم برم یه شرکت دیگه،ولی به هر حال کارو تحویل دادم-
دلم میخواد یه وقت مشتی داشته باشم و راحع به خاک غریب جومپا لاهیری -همچنان میخونمش - بنویسم.اما ندارم-حداقل مشتشو-
کارای عقب مونده دارم و میترسم طرح مدیریت زمانم شکست بخوره!
-مگان موهای قهوه ای سوخته اش را مثل همیشه ساده و بی وسواس،از روی صورت و گردنبند سفیدش کنار زده بود و بسته بود.عینک میزد،با لنز های بی فریم،که برای نگاه خیره ی پر احساسش لازم به نظر می آمد-
خاک غریب.جومپا لاهیری.

پست‌های معروف از این وبلاگ

مرشد و مارگریتا

بعضی از کتابها را وقتی تمام میکنی دوست داری.بعضی هارا موقع خواندن دوست داری.اماکتابهای کمی هستند که سطر سطرشان را دوست داری و سطر سطرشان را با علاقه میخوانی.این کتابها برای من کمتر از یک سفر دوست داشتنی نیستند. من سطر سطر مرشد و مارگریتا را با لذت خوانم.خواندم و تحسین کردم.و به همه شخصیتهایش دل بستم.مثل اغلب کتابهای روسی شخصیت های زیادی در کتاب هستند.همه شخصیت ها را دوست داشتم. مرشد و مارگریتاقصه ای درباره شیطنت های شیطان است...شوخی هایی که ولند-ابلیس-با مردم مسکو میکندو... بولگاکف ولند را جوری تصویر میکند که نمیتوانی از او نفرت داشته باشی.ابلیس بولگا کف آنقدر ها هم بد نیست.فقط گاهی با آدمها شوخی میکند...اینکه شوخی اش را چقدر جدی بگیری با خودت است.بولگاکف قهرمان داستان را مرشد و مارگریتا اعلام میکند.اما موقع خواندن کتاب مشتاق دانستن سرنوشت همه شخصیت ها میشوی.و گاهی مرشد را فراموش میکنی.... دیشب بعدازخواندن صفحه اخر دلم میخواست از اول بخوانم.نخندید!

تقسیم

این بی هوا مرا برد به فضای کتاب تقسیم.هر چه بین کتابهام می گردم پیدا نمی کنم.تقسیم اما نوشته پیرو کیارا نویسنده ایتالیایی.داستان" زیبایی "ای است که بین سه خواهر مسن ومذهبی-تقریبا ثروتمند-تتامانتری تقسیم شده و امرنتزیانو پارونتزینی کارمند مرموزسر به تویی که این تقسیم را بین این سه خواهر به خوبی تشخیص می دهد و به همان خوبی بهره می برد!هر سه را با خود دارد.وبا زیرکی به خانه این سه خواهر راه پیدا می کند.اداستان جذابیست که کنجکاوی ات را به اندازه تحریک می کند که تا ته اش بروی و بدانی که سر انجام این مردک فاشیسم خوش اشتها که هر شب با هر سه خواهر شام می خوردوپیاده روی می رود و می خوابد به کجا می کشد.انتخاب بخش های سالم یک سیب کرم خورده-شاید هم پوسیده...یادم نمی آید-بوسیله این آقا هم خلاصه داستان است. داستان عشقبازی یکی از این خواهرها-اشتباه نکنم وسطی...کتاب را کجا گذاشته ام!-با پسرک همسایه که اتفاقا در کلیسا اتفاق می افتد را خواندنی با دقت بخوانید-جمله سختی بود؟خب دوباره بخوانید-به هر حال من که یادم نمی آید کجا گداشتمش یا شاید به کسی دادمش که حالا یادم نمی آید.اما شما اگر دستتان ...