رد شدن به محتوای اصلی

سرما خوردگی

سرما خوردگی ولم نمیکنه.وقتی سرما میخورم خیلی زود خسته میشم،بی حوصله میشم.حتی بعضی وقتها گریه ام میگیره.دست خودم نیست دیگه.بزور بزور اومدم اداره و کارا زیاد پیش نرفت.حتی نمیتونستم تلفنهامو جواب بدم.حرف زدن برام سخت شده-بخاطر داشتن یه همکار بیفکر مجبور شدم با این حال و روز بیام اداره!-دلم رختخواب گرم و سوپ داغ میخواد.با یه صدای قشنگ و آروم که برام کتاب بخونه!توقع زیادی نیست.دلم میخواد.حالا اگه یه دست مهربون بخواد نوازشم کنه اونو دیگه من دلم نمیخواد.اون دلش میخواد-دست و میگم،ای بابا!-البته من هیچ وقت موقع سرما خوردن دل هیچ دستی رو نمیشکونم.اینم بخشی ازعواقب سرما خوردن منه.حالا، با این سرماخوردگی و کمی اعتماد به نفس بالا، من فردا با آمادگی کامل میرم سر جلسه کنکور ارشد!

پست‌های معروف از این وبلاگ

بابا

  بی تاب بودم و چاره نداشتم که تو را در اتاق ته باغ زندانی کنم...تنها برای خودم.وقتی پسرک توی دلم بود،بی تاب بودم بی تابی ام از جنس دیگری بود اما بی تاب بودم...باغ را ساختم،‌‌باغ آرامی در ناکجاآباد.درختهاش؟ از هر چه فکر کنی و دلت بخواهد.اتاق سفیدی ساختم   با پنجره های بزرگ و پر ازنور.پنجره ها به گل های رز باز میشد.رزهای صورتی.می دانی رز صورتی آرام است.رز سفید سر براه و رز قرمز گستاخ.من رزهای صورتی کاشتم در جست و جوی آرامش.پسرک توی اتاق بود با او و من هر روز در تخت کوچک میان ملحفه های سفید و پر از نور پسرکم را می بوییدم.پسرک که به دنیا آمد کمتر به باغ می رفتم ولی باغ سر جایش بود همانطور آرام و سبز و زیبا.تو که رفتی بی تاب شدم.فکر نبودنت عصبانی ام کرد.شب های زیادی با تو بگو مگو کردم و بگو مگو که چه عرض کنم.من گفتم و تو شنیدی.می دانستم حتی اگر بخواهی هم نمی توانی برگردی و حتی اگر برگردی هم حرف هایمان به سکوت ختم می شود.همان ...را می گویم...حتی حالا هم نمی توانیم درباره اش حرف بزنیم.دیدم چاره ای ندارم...باید با تو در جهانی موازی همزیستی کنم تا تاب بیاورم.آن طرف باغ اتاقی ساختم.نه ...

استیو تولتز

  گاهی   فکر   می   کنم   برای   تو   نقش   همون   پدر   عجیب   رمان   جز   از   کل   استیو   تولتز   رو   دارم ... و   روزی   میرسه   که   هم دوسم   خواهی   داشت   و   هم   نمی   دونی   با   سفسطه   هایی   که   تو   مغز   کوچولوت   می   ریزم   چه   کنی . چاره   ای   نیست کوچولوی   شیرین،بخت   تو   مادری   مثل   من   بود !

سیزده به در

  تنها »  شدم رفتم   کنار   پنجره   چکاد   اومد   به   پرنده   ها   نگاه   کردیم   من   گفتم   پرستو   ها   چکاد   گفت   کبوترها ... رفتم   تو   خلا !  تنهاییم خالی   شد ! بعد   هی   خالی   و   خالی   تر   شد ... سبک  ! رفتم   بالا ... ابرها   خالی   بودن   فهمیدم   چرا   اینقدر   پرنده   ها   سبک هستن. سیزده   که   بدر   شد   مرزه   و   ریحون   و   جعفری   تره   آشی   رو   ریختم   تو   یه   کاسه   دلتنگیمو   قاطی   نخود   و   لوبیای   از   قبل خیس   داده   کردم   و   ریختم   تو   قابلمه   کشک   و   ماست   و   رشته   رو   که   اضافه   کردم   دلتنگی   لابه   لای   آش   گم   شد   و ...